بسم الله الرحمن الرحيم
خاطرات– قسمت سوم
در خلال اين درس ها و بحث ها و كنجكاوي ها كه من مي كردم ناچار بودم براي امرار معاش و فقر مالي از ابتداي طلبگي منبر هم بروم در آن زمان ابتداي طلبگي بود سواد كمي داشتم و مجبور بودم كتابهاي تاريخي را بخوانم تا بتوانم منبر بروم و سخنانم بدرد منبر هم بخورد . . . .
ادامه مطلب
سلفي ها مدعي هستند رسول خدا مردم را از زيارت قبور منع و نهي كرده اند. آيا اينگونه است؟ . . . . .
ادامه مطلب
آيا بوسيدن ضريح امام عليه السلام اشكال دارد ؟ . . . . .
ادامه مطلب
پرسش :
آقای طباطبائي به دعاي ( الهي عظم البلاء) شبهه كرده و آنرا ساختگي دانسته است. چون در اين دعا گفته شده است: « يا محمد يا علي يا علي يا محمد» . . . . .
ادامه مطلب
آقای مصطفي طباطبائي مي گويد : قرآن نور است و نور براي فهميده شدن احتياج به بيان و حديث ندارد ، آیا این موضوع درست است؟
ادامه مطلب
آيا تفكر وهابيون ايران پيرامون كفايت قرآن در فهم قرآن صحيح است ؟ . . . . . .
ادامه مطلب
ادامه مطلب
ادامه مطلب
برخورد امثال آقایان طباطبائي و برقعي و ساير پيروان مشرب سلفي گري با عصمت انبياء چگونه است ؟ . . . . . .
ادامه مطلب
وظايف پيامبرو امام در رابطه با شريعت چيست ؟ . . . . . .
ادامه مطلب
نظر آقای مصطفي طباطبائي در باره زندگي شخصي پيامبر چيست ؟ . . .
ادامه مطلب
ادامه مطلب
بسم الله الرحمن الرحيم
خاطرات – قسمت دوم
من مجبوربودم درسم را ادامه دهم و شهر قم هم به روستاي زندگي من نزديك بود و هم امكانات درس خواندن درآن بهتر از تهران بود و همچنين در شهر قم راه بهتري براي موفقيت داشتم . البته در قم هم مشكلاتي داشتم. مثلاً به افرادي با سن و سال ما اتاق نمي دادند به هر صورت اتاقي را در قم اجاره كردم و مدتي در آن جا بودم تا زماني كه مطلع شدم مدرسه اي به نام مؤمنيه زير نظر آيت الله نجفي مرعشي داير است .به من گفتند در آنجا به افراد حجره مي دهند به شرطي كه فرد ملبس به لباس روحانيت شود.
من هم با كمي سواد دوست نداشتم كه لباس روحانيت بپوشم ولي ناچاراً به آنجا رفتم و حجره گرفته ولباس روحانيت هم پوشيدم و ملبس شدم و به مدرسه مؤمنيه آقاي نجفي رفتم . در آنجا هم خاطراتي دارم. مدرسه نزديك منزل آقاي حاج آقا رضا بهاءالديني بود كه ايشان از بزرگان حوزه علميه بودند. ايشان مردي بسيار باتقوا و مؤمن و از نوادر دهر بود.
ما به منزل ايشان مي رفتيم و با ايشان نماز مغرب و عشا را مي خوانديم و از معنويات ايشان استفاده مي كرديم . آقاي بهاءالديني درس خارج فقه و اصول را داشت. ولي ما در مقطعي نبوديم كه بتوانيم در آن زمان از درس ايشان استفاده كنيم ولي سؤال خود را از ايشان مي كرديم و ايشان جواب مي دادند. به هر صورت ما حدود 2 سال در حسينيه مؤمنيه مانديم. در همان زمان به مدرسه فيضيه يا مسجد اعظم يا مسجد امام قم مي آمديم و درس مي خوانديم و براي سكني به مدرسه مؤمنيه مي رفتيم.
بيشتر اوقات درس ما در مسجد فيضيه يا مسجد اعظم يا مسجد امام بود و در حجره هاي كنار اطراف صحن بعضي از اساتيد درس مي دادند.
ما معالم ، مختصر ، اصول الفقه مظفر را مي خوانديم . اين كتابها را هم در صحن تدريس داشتيم و هم در مسجد امام قم و هم در مسجد اعظم . سيوطي را هم خوانديم .
كتاب سيوطي شرح الفيه ابن مالك است . الفيه ابن مالك 1000 بيت شعر عربي در ادبيات و نحو مي باشد. اشعار ابن مالك را سيوطي شرح كرده كه به نام سيوطي معروف است. در آن زمان رسم بود بعضي از طلاب شرح الفيه يعني هزار بيت شعر را حفظ مي كردند و شرح آن را هم مي خواندند كه اين هم يكي از درس هاي حوزه بود. البته كتابهاي سيوطي چند شرح ديگر به عربي هم داشت.
استادي داشتم به نام آقاي عرفانيان كه از روحانيون مشهد بود كه او مختصر درس مي داد. مختصر النافع در علم معاني ، بديع عروض مي باشد. اساتيدي بودند كه معالم درس مي دادند و ما استفاده مي كرديم.
حدود 3-4 سال نزد آقاي فاضل هرندي كه از علما و مدرسين حوزه است درس خواندم و از ايشان خيلي استفاده كردم، هم شرح لمعه و هم كتابهاي ديگر.
آقاي فاضل از اساتيد درجه يك حوزه بود. درس سطح حوزه ايشان بسيارمطرح بود. در خلال درس آقاي هرندي از درس آقاي حاج سيد علي محقق داماد هم استفاده مي كرديم. نزدآقاي عندليب شيرازي هم قسمتي از جلد دوم شرح لمعه را خواندم. در همان زمان آقاي مشكيني درس تفسير داشت كه ما استفاده مي كرديم چند سال آقاي نوري همداني درس نهج البلاغه داشت كه ما در كنار درس هاي رسمي حوزه استفاده مي كرديم.
هر سؤالي را كه به ذهنمان خطور مي كرد و يا مي شنيديم و مطرح مي شد، از اساتيد مي پرسيديم. در حوزه رابطه استاد و شاگرد مثل دبيرستان و دانشگاه نيست بلكه در حوزه رابطه استاد و شاگرد مثل پدر وفرزند است . در واقع در حوزه يك عالم روحاني وجود دارد و در حقيقت استاد نقش پدر روحاني را ايفا مي كند و لذا ما در تعطيلات و جمعه ها مي رفتيم منزل اساتيد، مزاحم مي شديم و دائم سؤال مي كرديم، مثلاً اين آيه معنايش چيست ؟ چرا اين گونه است؟. و در خلال بحث ها كنجكاوي ها ميكرديم.
من حالتي داشتم كه به خودم اين جرأت را مي دادم كه مي توانم مسائلي را بفهمم و نزد خودم تحليل كنم تا به يقين برسم و با اين سبك با استاد برخورد مي كردم .اول با استاد بحث مي كردم و در بعضي مواقع قانع مي شدم و اگر قانع نمي شدم بحث را ادامه مي دادم و اين رويه من بود.
رفتار اساتيد و علما خيلي خوب بود و من به هر مجلسي كه مي رفتم آن مجلس به جنب و جوش در مي آمد. يادم هست در منزل آقاي نوري همداني تا من وارد مي شدم يك بحثي را مطرح مي كردم. يك روز من به منزل آقاي نوري همداني رفتم و ديدم حدوداً 20 نفر از شاگردان ايشان نشسته و ساكت هستند. از جمله طلبه هاي آن موقع. آقاي قرائتي ـ آقاي مروي ـ آقاي محمد تقي بشارت كه نماينده مجلس بود نشسته بودند. تا من وارد شدم سلام كردم و پس از حال و احوال پرسي آقاي نوري گفتند: آقاي حسيني الآن يك بحثي را مطرح مي كند. من بعد از حال و احوال كتاب كوچكي را نزد آقاي نوري ديدم از ايشان پرسيدم آن كتاب نزد شما چيست؟ ايشان كتاب را داد كه من بخوانم ببينيم چيست؟ من آن را گرفتم و ديدم كتابي عربي، فارسي، شعر و كلمات بسيار دشوار و عالمانه داشت .در آن زمان حدود 19 سالم بود و ازدواج كرده بودم . من در 18 سالگي ازدواج كردم كه ماجراي آنرا جداگانه مي گويم. به ايشان گفتم بفرماييد بررسي كنيد من نگاه كردم ديدم كتابي به نام تذكره المتقين نوشته آيت الله بهاري همداني بود. آن كتاب تصحيح و چاپ شده و بسيار عالمانه و حكيمانه است و آقاي بهاري همداني از علماي بزرگ همدان بوده و الآن قبرش زيارتگاه است . ايشان عالمي مجاهد بوده و كتاب هاي ديگري هم داشته و در همدان، حدود اسلامي را پياده مي كرده و فردي بسيار وارسته بوده است.
آن كتاب را ديدم حتي در آن كتاب نامه هاي آقاي بهاري به افراد درج شده بود. آن نامه ها شيوا، شيرين، جالب و آموزنده و ارزشمند بود. من آن كتاب را بررسي كردم و گفتم كجا را بخوانم؟ ايشان گفتند هر كجا را خواستي بخوان. من صفحه اي را باز كردم و خواندم. متن بسيار دشواري بود و ديگران هم اين مطلب را تأييد كردند. حتي يكي از دوستان گفت: آقاي نوري شما اين كتاب را بدهيد آقاي گلپايگاني تا ايشان براي امتحان به جاي رسائل و مكاسب و كفايه استفاده كنند و هر كس توانست اين كتاب را بخواند حق بگيرد و بعد خود آقاي نوري كتاب را گرفت و گفت طرز خواندن اين كتاب بايد اينگونه باشد و آن را خواند. ايشان حدود 50 سال قبل در همدان اين كتاب را حفظ كرده بود و بسيار جالب خواند كه من بعداً چاپ جديد آن را تهيه نمودم وكتابي بسيار ارزشمند است. ماجراهاي زيادي با آقاي نوري همداني كه استادمان بود، دارم كه بعداً نقل مي كنم.
خاطرات – قسمت اول
اينجانب سيد محمد تقي حسيني وِرجاني هستم. وِرجان يكي از روستاهاي اطراف قم است كه 4 فرسخ تا قم فاصله دارد .
پدر من يك كشاورز بسيار با تقوي به نام آقاي سيد مصطفي حسيني بود. گر چه علم نداشت ولي يك انسان صاف ، خاص ، مخلص و مؤمن بود. كه با كشاورزي زندگي مي كرد. و من دوران بچگي را در روستا زندگي كردم. در آنجا تا 6 كلاس ابتدايي درس خواندم. پدرم سواد نداشت و امكانات تحصيل هم براي من مهيا نبود.
در آن زمان خشكسالي آمده بود و وضع كشاورزي بسيار شده بود و لذا من به ناچار از روستا براي كار و تحصيل به تهران مهاجرت كردم.
قبل از آن كه ماجراي به تهران آمدنم را نقل كنم. اين مطلب را بازگو كنم كه: اجداد من اهل جاسب قم بودند . جاسب منطقه اي در فاصله تقريبا بيست فرسخي قم است .
جاسب از شش هفت روستا تشكيل شده كه همه را جاسب مي گويند. جاسب منطقه اي است كه سادات بسيار دارد و شجره نامه ي ما به فرزندان امام رضا و موسي بن جعفر عليهما السلام مي رسد. جد و پدر من از جاسب هجرت كرده و به (ورجان ) كه محل تولد من است آمده اند. پدرم در آنجا ازدواج كرده و در همانجا ماندگار مي شود، ولي اجداد و خاندان و پسرعموهايم هنوز در جاسب هستند وزندگي مي كنند . منطقه اي كه اجداد ما بودند منطقه اي خوش آب و هوا و ييلاقي است ولي توسعه زيادي نيافته است. ازپدران من كه در جاسب بودند كراماتي نقل شده است . ايشان بعضي روحاني و بعضي شخصي بودند و حتي افراد شخصي شان هم افراد مومن و اهل كرامات بودند و مردم هم به آنها ارادت داشتند . البته نمي خواهم دربارة اجدادم زياد صحبت كنم ولي به هر تقدير شجره نامه ي ما به فرزندان امام موسي بن جعفر (ع) منتسب مي شود. در هر صورت ما اصالتاً سادات رضوي يا موسوي هستيم ولي فاميل ماحسيني است. چون جد پدر ما حاج سيد حسين بوده و به آن مناسبت ما را حسيني نام گذاردند.
در دوران كودكي در روستا بودم. از همان دوران كودكي من نمازم را مي خواندم و روزه ام را مي گرفتم و در ميان بچه ها به تقوي شهرت داشتم حتي درماه رمضان در مدرسه امام جماعت بچه ها بودم. حدود 150نفر در مدرسه نماز مي خوانديم و نماز جماعت داشتيم. گاه در مسجد بالاي ده يا مسجد پايين ده نماز جماعت برقرار مي كرديم به طوري كه بزرگترها اگر در مسجد بالا بودند ما بچه ها در مسجد پايين بوديم و بالعكس.
به هر ترتيب من بخاطر خشكسالي مجبور شدم براي كار به تهران بيايم . از بچگي علاقه وافري داشتم كه به حوزه بروم ودرس هاي حوزوي بخوانم. اين علاقه قلبي خودم بود و پدرم هم علاقه داشت كه درس بخوانم و روحاني بشوم و به علاوه اكثر افراد محل به پدرم توصيه مي كردند چون اين پسر شما از كودكي زاهد و مؤمن و اهل نماز و عبادت است خوب است كه او براي طلبگي به قم برود و درس بخواند. پس هم خودم علاقه به اين مطلب داشتم وهم پدرم و هم مردم علاقه مند به اين مطلب بودند ولي امكاناتي برايم نبود كه بيايم قم و وارد حوزه بشوم. سن و سال من هم اقتضا نمي كرد كه بيايم در قم خانه اي تهيه كنم و مشغول تحصيل شوم گر چه اين علاقه در من روز به روز اضافه مي شد . به ناچار با ناراحتي به تهران آمدم و در تهران مشغول كار شدم ولي در تهران هم كه مشغول به كار بودم فكر و ذكرم اين بود كه خداوند وسيله اي مهيا كند تا بتوانم بروم در قم و درس حوزوي بخوانم. من متولد 1332 هستم و وقتي در سال 1345 به تهران آمدم كه 13 سال بيشتر نداشتم . در منطقه هفت چنار ودر خياباني به نام حسام السلطنه كه امروز معروف به حسام الدين است ، پدرم پسر عمويي داشت كه در آنجا مغازه لبنياتي داشت. من نزد او مشغول به كار شدم.
در جمعه ها زماني كه تعطيل مي شدم يا به هيئت مي رفتم يا پاي منبر منبري ها يا به مسجد مي رفتم و در روزهاي تعطيل سعي داشتم آن خواسته قلبي خودم را كه هيئت، مسجد، قرآن و اين گونه كارها بود دنبال كنم . اين علاقه قلبي من بود و در نمازهايم دعايم اين بود كه زمينه اي درست بشود تا بتوانم به حوزه علميه بروم.
به هر صورت كارم را در بازار انجام دادم. اولين كتابي كه من خريدم حليه المتقين علامه مجلسي بود. در زمان بيكاري آن را در مغازه مطالعه مي كردم.
يك در خيابان حسام السلطنه برخورد كردم با تابلويي كه روي آن نوشته بود حسينيه علمي حجت.
به حسينيه رفتم و پرس و جو كردم .به من گفتند مسئول آنجا فردي است به نام حاج آقا محقق. نزد ايشان رفتم وبا او صحبت كردم و گفتم من در تهران در اين محدوده مشغول به كار هستم و دوست دارم نصف روز بيايم و درس بخوانم.
او گفت اگر مي خواهي درس بخواني بايد كار را رها سازي .گفتم : براي امرار معاش چكار كنم؟ در آن زمان كه من به تهران آمده بودم در روستاي ماخشكسالي آمده بود و من در تهران روزي 3 تومان مزد مي گرفتم و ناچار بودم ماهي 90 تومان آن را به روستا بفرستم . آقاي محقق گفت خدابزرگ است تو بيا درس را بخوان و همه به دست خداوند است.
من به مغازه آمدم و به پسرعمويم گفتم : مي خواهم بروم و درس بخوانم . پسرعمويم گفت صبر كن اگر مزدتو كم است آن را اضافه مي كنم گفتم : اين حرفها نيست و علاقه به درس مرا جذب كرده و تهايتا كار را رها كردم و به حسينيه حجت در حسام السلطنه سابق رفتم و مشغول به درس خواندن شدم. در آنجا اولين درس من كتاب جامع المقدمات بود .
از جمله اساتيد آقاي شهسواري بود كه آن موقع در آنجا درس مي داد. آقاي شهسواري شرح لمعه و مكاسب درس مي داد و درس اخلاق هم مي گفت و من از آن دوران به ايشان ارادت خاصي داشتم .او مردي عالم ، مؤمن و وارسته بود و ما او را دوست داشتيم ايشان يكي از اساتيد ما بود كه من از درس اخلاق او استفاده مي كردم البته اساتيد ديگري هم در آنجا بودند.
من يك سال در اين مدرسه مشغول درس خواندن بودم. پس از حدود 2 ماهي كه من مشغول درس خواندن بودم پدر و مادرم فهميدندكه من كارم رارها كرده ام و سراغ درس رفته ام آنها از خداخواهي شان بود. كم كم درآمد و كشاورزي در روستا بهتر شد و زمينه اي شد تا من به درسم ادامه دهم.
من طي يك سال جامع المقدمات را خواندم خوب اين دوران با مطالعه اين كتاب تمام شد و البته در كنار آن كتاب هاي متفرقه ديگري نيز مطالعه كردم كه ضرورت داشت و هر طلبه اي اين كار را مي كرد.
در اينجا بگويم كه طلبه كنجكاو است و روي همين اصل ما خدمت علما مثل آقا سيد احمد خوانساري در مسجد حاج سيد عزيز الله وساير علما مي رسيديم . مجالست با آن بزرگان براي ما موثر بود. به هر حال ما كنجكاوي هايي مي كرديم و كتابهايي مي خوانديم كه لازم بود تهيه شود و من هم روي اين مسائل بسيار كنجكاو و حريص به مطالعه و تحقيق بودم. به هر صورت بعد از يك سال به قم رفتم.
مدرسين ما سعي مي كردند كه ما شاگرد امام زمان(عج) باشيم. مي گفتند هر چه مي خواهيد از خدا بخواهيد سعي كنيد ايمان و تقوا را رعايت كنيد چون در دوران طلبگي حال و هواي خاصي وجود دارد مخصوصاً از نظر تقوايي يك طلبه در ابتداي امر خلوص نيت و روحيه ي خاصي دارد واقعاً براي خدا حركت كرده و درس مي خواند تا همه چيز او خدايي شود. اين روحيه واقعاً هست حال اگر انسان بتواند نگذارد آن روحيه آلوده بشود بسيار عالي است ولي متاسفانه انسان گاهي آن حالات معنوي را از بين مي برد و اين مطلب باعث خسارتي در افراد مي شود.
ولي اگر طلبه بتواند آن روحيات مخلصانه را در خودش حفظ كند در نوع زندگي طلبگي تأثير بسيار خوبي دارد.
بسم الله الرحمن الرحيم
من سيد محمد تقي حسيني ورجاني و اهل ورجان قم هستم . پدرم مرحوم سيد مصطفي حسيني نام داشت . او مردي كشاورز و مؤمن و مادرم هم زني مؤمنه بود . من متولد 1332 و در روستاي ورجان قم به دنيا آمدم .پدران و اجداد من اصلا اهل جاسب قم و نياكان ما از سادات جاسبي هستند. از دوران كودكي علاقه زيادي داشتم كه روزي يك روحاني بشوم ، ولي با اوضاع امكانات مالی نا مناسب برايم میسر نمی شد . پس از چندسالي كه در تهران كار كردم براي تحصيل علوم حوزوي وارد حوزه علميه شدم.

يكسال در تهران در حوزه علميه حجتيه مشغول تحصيل بودم. بعد از يكسال براي ادامه تحصيل به قم مراجعت كردم. مدتي در قم و در منزلي كه اجاره كرده بودم به تحصيلات خود ادامه دادم. من در خلال تحصيلات حوزوي مطالعات متفرقه بسياری داشته و تحقيقات را ادامه مي دادم.
قبل از انقلاب دريكي از مساجد قم به عنوان امام جماعت انتخاب شدم . درزماني كه من امام جماعت مسجد درقم بودم با يك عده از بازاريان قم اشنا شدم و در همين دوران با انديشه هاي قلمداران آشنا شدم .
اين اشنايي با ايشان باعث شد كه من تمام كتاب هاي او و كتاب هايي را كه در نقد كتاب هاي او نوشته بودند خواندم و با اكثر مدرسين حوزه كه اكثرا مدرسين خود من بودند مطالب را در ميان گذاشتم .
طی 5-6 سال من علاوه بر دروس حوزه با آقاي قلمداران نیز بحث و مناظره و مطالعات داشتم. كم كم من موافق مطالب ايشان شدم و آن مخالفتي را كه با ایشان داشتم تبديل به دوستي وموافقت شد. درادامه راه با برقعي آشنا شدم و كتاب هاي او و ديگراني را كه در خط و سير و تفكر و مشي سلفي بودند مطالعه كردم و به جرأت مي توانم بگويم كه تمام آثار يا حداكثر ايشان را خوانده ام.
به هر حال مدتي طولاني من علاوه بر درس هاي حوزوي كتاب هاي اين افراد را مطالعه و تحقيق می کردم . اين روش مرا از مايه هاي علمي زيادي برخوردار نمود و چون بين اين جنگ وجدل ها توفيق اجباري نصیبم شده بود لذا پیگیری زيادی برای مباحث می کردم و به مطالعات بيشتري دست می زدم .
پس از مدتي من به تهران آمدم و با مصطفي طباطبايي آشنا شدم و با ايشان روابط صميمي پيدا كرديم وسال ها با هم دوست و رفيق بوديم و در مسائل علمي با هم بحث و مناظره داشتيم. در این مسیر توافقاتي داشتيم و كتب جديد را من به ايشان معرفي مي كردم و مطالب جديدرا كه به بازار مي آمد من به ايشان گزارش مي دادم ودر حقيقت كمك فكري براي ايشان بودم. و خيلي از كتاب هايي كه ايشان اصلا خبر از چاپ آنها نداشت به او معرفي و تهيه مي كردم و در ضمن شور علمي هم با هم داشتيم و هر زمان هم كه ايشان نبود به جاي وي نماز جمعه وجماعات را مي خواندم و جلسه ايشان را اداره مي كردم. اين كار مدت ها طول كشيد و ما با یکدیگر25 سال دوستي ورفاقت داشتيم. در اين دوران من هيچ فكر نمي كردم كه من از عقايدي كه جديدا به آن رسيده بودم برگردم. با بسياري از افراد بحث و مناظره علمي مي كردم و هيچ گاه حاضر نبودم كوتاه بيايم ولي بعد ازمدتي با بعضي از افراد برخوردهايي پيدا كردم و كم كم اين فكر به ذهن من آمد كه من يك بازنگري در ا فكار وآراء خود بكنم، شايد اشتباهاتي داشته باشم و در اين بازنگري درافكار وعقايد خود كم كم به بعضي از اشتباهات خودم پي بردم.
ضمن بحث و مناظره اي كه با بعضي از دوستان داشتم كم كم به خیلی از عقاید خودم تا آنروز شک کردم و این شک تبدیل به يقين شد و كم كم مجددا به درستی بعضي از افكار گذشته خودم پي بردم. گر چه در آن زمان فكر مي كردم كه آن مطالب غلط و باطل است و اين لطف خدا بود که شامل حال من شد .
من به دنبال تحقيقات و واقعه اي كه بعداَ خواهم گفت كم كم با طباطبائي اختلاف پيدا كردم.
و درنقد مطالب ايشان جزواتي نوشتم.
به هر حال نزديك 30 سال من با ايشان آشنائی داشتم و كاملا با افكار و آثار آقاي قلمداران و برقعي و طباطبايي و اين گروه اشنا هستم و به دلیل اینکه خودم سال ها با آنها همراه بوده ام و بعد از آن متحول شده ام ، لذا مطالبي را كه عرض مي كنم كاملا با دليل و برهان است و اگر كسي طالب باشد مي توانم كتاب هاي مربوطه را ارائه داده و آماده هستم تا پاسخ تمام سوالاتي را كه مطرح مي شود بدهم.
اينجانب در نظر دارم مشروح خاطرات خود را به صورت سلسله مقالات پيوسته در اين وبلاگ ارائه نمايم .
اميدوارم كه خداوند توفيق دهد تا بتوانيم در آن راهي كه رضاي او در آن است قدم برداريم.
إن شاءالله
والسلام عليكم و رحمه الله و بركاته
سيد محمد تقي حسيني ورجاني
