تبليغاتX
قرآنیان

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيم‏

مهدویت از دیدگاه حدیث ثقلین

فرارسیدن نیمه شعبان ، سالروز ولادت حضرت بقیه الله الاعظم ، امام زمان ، همراه همیشگی ، فصل الخطاب و عدیل و موعود قران ، آخرین بازمانده سلسله انبیاء و امامان معصوم ، بر پا دارنده  حکومت عدل جهانی خداوند بر روی زمین را بر عموم مسلمانان و شیعیان تبریک و تهنیت می گویم .

حدیث ثقلین :

حدیث ثقلین یادگاری است از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم و ایشان مردم را به دو حقیقت  گرانبها سفارش کرده است :

1 - قران

2 - اهل بیت

حدیث ثقلین ، حدیثی معتبر و متفق علیه بین علما شیعه وسنی بوده و نقل آن بین شیعه و اهل سنت به حد تواتر رسیده است . این حدیث به گونه های مختلف و از افراد متعدد نقل شده و لذا بسیار ارزشمند می باشد .

قال رسول الله ص : إِنِّي تَارِكٌ فِيكُمُ الثَّقَلَيْنِ كِتَابَ اللَّهِ وَ عِتْرَتِي أَهْلَ بَيْتِي إِنْ تَمَسَّكْتُمْ بِهِمَا لَنْ تَضِلُّوا أَبَداً مَعَاشِرَ النَّاسِ إِنِّي مُنْذِرٌ وَ عَلِيٌّ هَادٍ وَ الْعَاقِبَةُ لِلْمُتَّقِينَ وَ الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ .

مستدرك الوسائل ج  11ص 372     


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سید محمد تقی حسینی ورجانی در جمعه شانزدهم مرداد 1388 ساعت 13:39 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحيم

آيت الله شيخ محمد خالصي و تاثیر او بر قلمداران

 

آيت الله خالصي يكي از علماي بزرگ شيعه است كه ساكن كاظمين بود وايشان و پدرشان آيت الله خالصي ،آيت الله آقا شيخ محمد مهدي خالصي از علماء بزرگ بودند و در زمان اشغال عراق با اشغال گران جنگيدند همان زماني كه آيت الله كاشاني و پدرش آيت الله سيدمصطفي كاشاني هم در عراق جزء مبارزين بودند بعد وقتي مسلمانان عراق شكست خوردند آيت الله خالصي و پدرش آقا شيخ محمد مهدي خالصي را به بمبئي هند تبعيد كردند بعد از مدتي آنها راتبعيد به ايران كردند و آقاي خالصي حدود 20 سال در ايران بود.

مدتي در مشهد ، مدتي در يزد بود، مدتي در قم بود و در زماني كه در مشهد بودند پدر ايشان آقا شيخ محمدمهدي خالصي فوت مي كند آقا شيخ محمد مهدي و آقاشيخ محمد هر دو نفر ازعلماي بزرگ بودند.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سید محمد تقی حسینی ورجانی در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 9:57 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحيم

زندگینامه و آثار قلمداران

 

 

بعد از شريعت عالم روشنفكر ديني به اين مفهوم و به معنايي كه  موردنظر  من است برقعي است. قلمداران ،حاج ميرزا يوسف شعار تبريزي و شايد ديگراني هم باشند كه من نشناسم . ولي مي توان گفت كه اين سه نفر در ميدان بيشتر آمدند كه خط مشي آنها بعد از شريعت است يعني روشنفكري شريعت به اندازه روشنفكري برقعي و قلمداران نيست البته نمي خواهم بگويم روشنفكري برقعي صحيح تر است منظورم اين نيست مي خواهم بگويم فاصله بيشتر شده و شايد امثال شريعت ها به احاديث بيشتر توجه مي كردند.ولي اينها كمتر توجه كرده اند. منظورمن اين نكته است. والا نمي خواهم بگويم  كه اينها روشنفكرتر بوده اند، فاصله و شكاف بيشتر شده هر چه جلوتر مي آييم فاصله آنها با علماء شيعه مخصوصا با علماي سنتي شيعه بيشتر مي شود.
ادامه مطلب
نوشته شده توسط سید محمد تقی حسینی ورجانی در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 ساعت 6:30 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحيم

آشنائی با سیر روشنفکری دینی

از سید جمال تا شریعت

 

براي آشنائي بيشتر با افرادي كه در ساختن فكر  و ايده من نقش داشتند سير روشنفكري ديني در ايران رامطرح مي كنم.

در جهان اسلام دو ديدگاه روشن بيني ديني وجود دارد.

يك ديدگاه، ديدگاه روشن بيني اهل سنت است كه اصطلاحاً از ابن تيميه شروع مي شود.

ابن تيميه كه مذهب او حنبلي بود در واقع بنيان گزار روشن فكري در جهان اهل تسنن است، در 800 سال قبل و ايشان تز روشنفكري را روشن كرد.

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سید محمد تقی حسینی ورجانی در جمعه بیست و هشتم دی 1386 ساعت 8:20 | لینک ثابت |

 

بسم الله الرحمن الرحيم

 اولین ملاقات با آقای مصطفی طباطبائی

 

من در قم با آقاي قلمداران قبل و بعد از انقلاب ارتباط داشتم. البته اوايل انقلاب كه گرفتار كارهاي ده بودم ارتباط ما بسيار كم شد.

حدود 5 سال قبل از انقلاب با آقاي قلمداران رفت و آمد داشتم و در اين 5 سال ما با او درتمام مباحث و موضوعات اسلامي بحث كرديم.

من اكثراً به درس مي رفتم .پس از اتمام درس به منزل ايشان مي آمدم 3 ساعت، 5 ساعت، 8 ساعت ، گاهي از صبح تا شب دائماً با او بحث و جدل مي نمودم. مي آمدم و كتاب های مخالف قلمداران را مي خواندم و دوباره با او بحث مي كردم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سید محمد تقی حسینی ورجانی در یکشنبه دوم دی 1386 ساعت 6:33 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحيم

 

حوادث انقلاب و اقامت در تهران

من در آن زمان مبارزاتي را هم با رژيم شاه داشتم. و دائماً درگيري سياسي هم داشتيم  ممنوع المنبر بودم . و دائم تحت نظر ساواك بودم. لذا پيام هاي آقاي خميني را شبانه در قم پخش مي كرديم يا به شهرستان ها مي رفتيم و در آن موقع ساواك ما را تعقيب مي كرد و با ساواك درگيري داشتيم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سید محمد تقی حسینی ورجانی در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 18:23 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحيم

ملافات و آشنائی با قلمداران

من مشغول درس خواندن در حوزه بودم و موقع نماز، امام جماعت بودم و ساعات بيكاري خود را هم در مغازه آقاي كاظميان مي گذراندم . مغازه وي جنب كوچه سيد عرب بود. آنجا در مغازه وي بوديم و صحبت مي كرديم كه هم در جريان كارهاقرار مي گرفتيم. در مورد صندوق ايتام صندوق علوي و در رابطه باصندوق مساجد مسائلي گفته مي شد ومطالبي حل و فصل مي شد و افراد فقير و گرفتار مي آمدند و حاجي كار آنها را راه مي انداخت.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سید محمد تقی حسینی ورجانی در جمعه نهم آذر 1386 ساعت 7:37 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحيم

اولین برخورد با برقعی

مدتي گذشت و زمينه اي مهيا شدتا خانه اي بخريم كه صاحب خانه شديم و زندگيمان بهتر شد در زماني كه اين خانه راخريديم با عده اي از بازاريان قم آشنا شده بودم وآنها انسان هايي خير بودند و كمك هايي هم به ما نمودند.از جمله آن بازاري ها آقاي سید علي محمد كاظميان (كه مردي بسيار مؤمن و خير بوده و هست). حاج عباس سراجي( از معتمدين) حاج حسين انگاشته، يك نفر فرهنگي بازنشسته به نام حاج آقا ديانت، آقاي ايراني و عده اي ديگر بودند كه نام بعضي ها را يادم نيست. آنها كمك كردند تا ما توانستيم خانه اي تهيه كنيم.


ادامه مطلب

نوشته شده توسط سید محمد تقی حسینی ورجانی در جمعه دوم آذر 1386 ساعت 21:29 | لینک ثابت |

         

بسم الله الرحمن الرحيم

 

     خاطرات– قسمت سوم

   

      در خلال اين درس ها و بحث ها و كنجكاوي ها كه من مي كردم ناچار بودم براي امرار معاش و  فقر مالي از ابتداي طلبگي منبر هم بروم در آن زمان ابتداي طلبگي بود سواد كمي داشتم و مجبور بودم كتابهاي تاريخي را بخوانم تا بتوانم منبر بروم و سخنانم بدرد منبر هم بخورد . . . .

 

 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط سید محمد تقی حسینی ورجانی در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 ساعت 8:26 | لینک ثابت |

بسم الله الرحمن الرحيم

 

خاطرات – قسمت دوم

 

من مجبوربودم درسم را ادامه دهم و شهر قم هم به روستاي زندگي من نزديك بود و هم امكانات درس خواندن درآن  بهتر از تهران بود و همچنين در شهر قم راه بهتري براي موفقيت داشتم . البته در قم هم مشكلاتي داشتم. مثلاً به افرادي با سن و سال ما اتاق نمي دادند به هر صورت  اتاقي را در قم اجاره كردم و مدتي در آن جا بودم تا زماني كه مطلع شدم مدرسه اي به نام مؤمنيه زير نظر آيت الله نجفي مرعشي داير است .به من  گفتند در آنجا به افراد حجره مي دهند به شرطي كه فرد ملبس به لباس روحانيت شود.

من هم با كمي سواد دوست نداشتم كه لباس روحانيت بپوشم ولي ناچاراً به آنجا رفتم و حجره گرفته ولباس روحانيت هم پوشيدم و ملبس شدم و به مدرسه مؤمنيه آقاي نجفي رفتم . در آنجا هم خاطراتي دارم. مدرسه نزديك منزل آقاي حاج آقا رضا بهاءالديني بود كه ايشان از بزرگان حوزه علميه بودند. ايشان مردي بسيار باتقوا و مؤمن  و از نوادر دهر بود.

ما به منزل ايشان مي رفتيم و با ايشان نماز مغرب و عشا را مي خوانديم و از معنويات ايشان استفاده مي كرديم . آقاي بهاءالديني درس خارج فقه و اصول را داشت. ولي ما در مقطعي نبوديم كه بتوانيم  در آن زمان از درس ايشان استفاده كنيم ولي سؤال خود را از ايشان مي كرديم و ايشان جواب مي دادند. به هر صورت ما حدود 2 سال در حسينيه مؤمنيه مانديم. در همان زمان به مدرسه فيضيه يا مسجد اعظم يا مسجد امام قم مي آمديم و درس مي خوانديم و براي سكني به مدرسه مؤمنيه مي رفتيم.

بيشتر اوقات درس ما در مسجد فيضيه يا مسجد اعظم يا مسجد امام بود و در حجره هاي كنار اطراف صحن بعضي از اساتيد درس مي دادند.

ما معالم ،  مختصر ، اصول الفقه مظفر را مي خوانديم . اين كتابها را هم در صحن تدريس داشتيم و هم در مسجد امام قم و هم در مسجد اعظم . سيوطي را هم خوانديم .

كتاب سيوطي شرح الفيه ابن مالك است . الفيه ابن مالك 1000 بيت شعر عربي در ادبيات و نحو مي باشد. اشعار ابن مالك را سيوطي شرح كرده كه به نام سيوطي معروف است. در آن زمان رسم بود بعضي از طلاب شرح  الفيه يعني هزار بيت شعر را حفظ مي كردند و شرح آن را هم مي خواندند كه اين هم يكي از درس هاي حوزه بود. البته كتابهاي سيوطي چند شرح ديگر به عربي هم داشت.

استادي داشتم به نام آقاي عرفانيان كه از روحانيون مشهد بود كه او مختصر درس مي داد. مختصر النافع در علم معاني ، بديع عروض مي باشد. اساتيدي بودند كه معالم درس مي دادند و ما استفاده مي كرديم.

حدود 3-4 سال نزد آقاي فاضل هرندي كه از علما و مدرسين حوزه است درس خواندم و از ايشان خيلي استفاده كردم، هم شرح لمعه و هم كتابهاي ديگر.

آقاي فاضل از اساتيد درجه يك حوزه بود. درس سطح حوزه ايشان بسيارمطرح بود. در خلال درس آقاي هرندي از درس آقاي حاج سيد علي محقق داماد هم استفاده مي كرديم. نزدآقاي عندليب شيرازي هم  قسمتي از جلد دوم شرح لمعه را خواندم. در همان زمان آقاي مشكيني درس تفسير داشت كه ما استفاده مي كرديم چند سال آقاي نوري همداني درس نهج البلاغه داشت كه ما در كنار درس هاي رسمي حوزه استفاده مي كرديم.

هر سؤالي را كه به ذهنمان خطور مي كرد و يا مي شنيديم و مطرح مي شد، از اساتيد مي پرسيديم. در حوزه رابطه استاد و شاگرد مثل دبيرستان و دانشگاه نيست بلكه در حوزه رابطه استاد و شاگرد مثل پدر وفرزند است . در واقع در حوزه يك عالم روحاني وجود دارد و در حقيقت استاد نقش پدر روحاني را ايفا مي كند و لذا ما در تعطيلات و جمعه ها مي رفتيم منزل اساتيد، مزاحم مي شديم و دائم سؤال مي كرديم، مثلاً اين آيه معنايش چيست ؟ چرا اين گونه است؟.  و در خلال بحث ها كنجكاوي ها ميكرديم.

من حالتي داشتم كه به خودم اين جرأت را مي دادم كه مي توانم مسائلي را بفهمم و نزد خودم تحليل كنم تا به يقين برسم و با اين سبك با استاد برخورد مي كردم .اول با استاد بحث مي كردم و در بعضي مواقع قانع مي شدم و اگر  قانع نمي شدم بحث را ادامه مي دادم  و اين رويه من بود.

رفتار اساتيد و علما خيلي خوب بود و من به هر مجلسي كه مي رفتم آن مجلس به جنب و جوش در مي آمد. يادم هست در منزل آقاي نوري همداني تا من وارد مي شدم يك بحثي را مطرح مي كردم. يك روز من به منزل آقاي نوري همداني رفتم و ديدم حدوداً 20 نفر از شاگردان ايشان نشسته و ساكت هستند. از جمله طلبه هاي آن موقع. آقاي قرائتي ـ آقاي مروي ـ آقاي محمد تقي بشارت كه نماينده مجلس بود نشسته بودند. تا من وارد شدم سلام كردم و پس از حال و احوال پرسي آقاي نوري گفتند: آقاي حسيني الآن يك بحثي را مطرح مي كند. من بعد از حال و احوال كتاب كوچكي را نزد آقاي نوري ديدم از ايشان پرسيدم آن كتاب نزد شما چيست؟ ايشان كتاب را داد كه من بخوانم ببينيم چيست؟ من آن را گرفتم و ديدم كتابي عربي، فارسي، شعر و كلمات بسيار دشوار و عالمانه داشت .در آن زمان حدود 19 سالم بود و ازدواج كرده بودم . من در 18 سالگي ازدواج كردم كه ماجراي آنرا جداگانه مي گويم. به ايشان گفتم بفرماييد بررسي كنيد من نگاه كردم ديدم كتابي به نام تذكره المتقين نوشته آيت الله بهاري همداني بود. آن كتاب تصحيح و چاپ شده و بسيار عالمانه و حكيمانه است و آقاي بهاري همداني از علماي بزرگ همدان بوده و الآن قبرش زيارتگاه است . ايشان عالمي مجاهد بوده و كتاب هاي ديگري هم داشته و در همدان، حدود اسلامي را پياده مي كرده و فردي بسيار وارسته بوده است.

آن كتاب را ديدم حتي در آن كتاب نامه هاي آقاي بهاري به افراد درج شده بود. آن نامه ها شيوا، شيرين، جالب و آموزنده و ارزشمند بود. من آن كتاب را بررسي كردم و گفتم كجا را بخوانم؟ ايشان گفتند هر كجا را خواستي بخوان. من صفحه اي را باز كردم و خواندم. متن بسيار دشواري بود و ديگران هم اين مطلب را تأييد كردند. حتي يكي از دوستان گفت: آقاي نوري شما اين كتاب را بدهيد آقاي گلپايگاني تا ايشان براي امتحان به جاي رسائل و مكاسب و كفايه استفاده كنند و هر كس توانست اين كتاب را بخواند حق بگيرد و بعد خود آقاي نوري كتاب را گرفت و گفت طرز خواندن اين كتاب بايد اينگونه باشد و آن را خواند. ايشان حدود 50 سال قبل در همدان اين كتاب را حفظ كرده بود و بسيار جالب خواند كه من بعداً چاپ جديد آن را تهيه نمودم وكتابي  بسيار ارزشمند است. ماجراهاي زيادي با آقاي نوري همداني كه استادمان بود، دارم كه بعداً نقل مي كنم.

 

نوشته شده توسط سید محمد تقی حسینی ورجانی در چهارشنبه نهم خرداد 1386 ساعت 14:28 | لینک ثابت |

 

بسم الله الرحمن الرحیم

خاطرات قسمت اول

 

 اينجانب سيد محمد تقي  حسيني وِرجاني هستم. وِرجان يكي از روستاهاي اطراف قم است كه 4 فرسخ تا قم فاصله دارد .

 

پدر من يك كشاورز بسيار با تقوي به نام آقاي سيد مصطفي حسيني بود. گر چه علم نداشت ولي يك انسان صاف ، خاص ، مخلص  و مؤمن بود. كه با كشاورزي زندگي مي كرد. و من دوران بچگي را در روستا زندگي كردم. در آنجا تا 6 كلاس ابتدايي درس خواندم. پدرم سواد نداشت و امكانات تحصيل هم براي من مهيا نبود.

در آن زمان خشكسالي آمده بود و وضع كشاورزي بسيار شده  بود و لذا من به ناچار  از روستا براي كار و تحصيل به تهران مهاجرت كردم.

قبل از آن كه  ماجراي به تهران آمدنم را نقل كنم. اين مطلب را بازگو كنم كه: اجداد من اهل جاسب قم بودند . جاسب منطقه اي در فاصله تقريبا بيست فرسخي قم است  .

جاسب از شش هفت روستا تشكيل شده  كه همه را جاسب مي گويند. جاسب منطقه اي است كه سادات بسيار دارد و شجره نامه ي ما به فرزندان امام رضا و موسي بن جعفر عليهما السلام مي رسد.  جد و پدر من از جاسب هجرت كرده و به (ورجان ) كه محل تولد من است آمده اند. پدرم در آنجا ازدواج كرده  و در همانجا ماندگار مي شود، ولي اجداد و خاندان و پسرعموهايم هنوز در جاسب هستند وزندگي مي كنند . منطقه اي كه اجداد ما بودند منطقه اي خوش آب و هوا و ييلاقي است ولي توسعه زيادي نيافته است. ازپدران من كه در جاسب بودند كراماتي نقل شده است . ايشان بعضي روحاني و بعضي شخصي بودند و حتي افراد شخصي شان هم افراد مومن و اهل كرامات بودند و مردم هم به آنها ارادت داشتند . البته نمي خواهم دربارة اجدادم زياد صحبت كنم ولي به هر تقدير شجره نامه ي ما به فرزندان امام موسي بن جعفر (ع) منتسب مي شود. در هر صورت ما اصالتاً سادات رضوي يا موسوي هستيم ولي فاميل ماحسيني است. چون جد پدر ما حاج سيد حسين بوده و به آن مناسبت ما را حسيني نام گذاردند.

در دوران كودكي در روستا بودم. از همان دوران كودكي من نمازم را مي خواندم و روزه ام را مي گرفتم و در ميان بچه ها به تقوي شهرت داشتم حتي درماه رمضان در مدرسه امام جماعت بچه ها بودم. حدود  150نفر در مدرسه نماز مي خوانديم و نماز جماعت داشتيم. گاه در مسجد بالاي ده يا مسجد پايين ده نماز جماعت برقرار مي كرديم به طوري كه بزرگترها اگر در مسجد بالا بودند ما بچه ها در مسجد پايين بوديم و بالعكس.

به هر ترتيب من بخاطر خشكسالي مجبور شدم براي كار به تهران بيايم . از بچگي علاقه وافري داشتم كه به حوزه بروم ودرس هاي حوزوي بخوانم. اين علاقه قلبي خودم بود و پدرم هم علاقه داشت كه درس بخوانم و روحاني بشوم و به علاوه اكثر افراد محل به پدرم توصيه مي كردند چون اين پسر شما از كودكي زاهد و مؤمن و اهل نماز و عبادت است خوب است كه او براي طلبگي به  قم برود و درس بخواند. پس هم خودم علاقه به اين مطلب داشتم وهم پدرم و هم مردم علاقه مند به اين مطلب بودند ولي امكاناتي برايم نبود كه بيايم قم و  وارد حوزه بشوم. سن و سال من هم اقتضا نمي كرد كه بيايم در قم خانه اي تهيه كنم و مشغول تحصيل شوم گر چه اين علاقه در من روز به روز اضافه مي شد . به ناچار با ناراحتي به تهران آمدم و در تهران مشغول كار شدم ولي در تهران هم كه مشغول به كار بودم فكر و ذكرم اين بود كه خداوند وسيله اي مهيا  كند تا بتوانم بروم در قم و درس حوزوي بخوانم. من متولد 1332 هستم و وقتي در سال 1345 به تهران آمدم كه 13 سال بيشتر نداشتم . در منطقه هفت چنار ودر خياباني به نام حسام السلطنه كه امروز معروف به حسام الدين است ، پدرم پسر عمويي داشت كه در آنجا مغازه لبنياتي داشت. من نزد او مشغول به كار شدم.

در جمعه ها زماني كه تعطيل مي شدم يا به هيئت مي رفتم يا پاي منبر منبري ها يا به مسجد مي رفتم و در روزهاي تعطيل سعي داشتم آن خواسته قلبي خودم را كه هيئت،  مسجد، قرآن و اين گونه كارها بود دنبال كنم . اين علاقه قلبي من بود و در نمازهايم دعايم اين بود كه زمينه اي درست بشود تا بتوانم به حوزه علميه بروم. 

به هر صورت كارم را در بازار انجام دادم. اولين كتابي كه من خريدم حليه المتقين علامه مجلسي بود. در زمان بيكاري آن را در مغازه مطالعه مي كردم.

يك در خيابان حسام السلطنه  برخورد كردم با تابلويي كه روي آن نوشته بود حسينيه علمي حجت.

به حسينيه رفتم و پرس و جو كردم .به من گفتند مسئول آنجا فردي است به نام حاج آقا محقق. نزد ايشان رفتم وبا او صحبت كردم و گفتم من در تهران در اين محدوده مشغول به كار هستم و دوست دارم نصف روز بيايم و درس بخوانم.

او گفت اگر مي خواهي درس بخواني بايد كار را رها سازي .گفتم : براي امرار معاش چكار كنم؟ در آن زمان كه من به تهران آمده بودم در روستاي ماخشكسالي آمده بود و من در تهران روزي 3 تومان مزد مي گرفتم و ناچار بودم ماهي 90 تومان آن را به روستا بفرستم . آقاي محقق گفت خدابزرگ است تو بيا درس را بخوان و همه به دست خداوند است.

من به مغازه آمدم و به پسرعمويم گفتم : مي خواهم بروم و درس بخوانم . پسرعمويم گفت صبر كن اگر مزدتو كم است آن را اضافه مي كنم گفتم : اين حرفها نيست و علاقه به درس مرا جذب كرده و تهايتا  كار را رها كردم و به حسينيه حجت در حسام السلطنه سابق رفتم و مشغول به درس خواندن شدم. در آنجا اولين درس من كتاب جامع المقدمات بود .

 از جمله اساتيد آقاي شهسواري بود كه آن موقع در آنجا درس مي داد. آقاي شهسواري شرح لمعه و مكاسب درس مي داد و درس اخلاق هم مي گفت و من از آن دوران به ايشان ارادت خاصي داشتم .او مردي عالم ، مؤمن و وارسته بود و ما او را دوست داشتيم ايشان يكي از اساتيد ما بود كه من از درس اخلاق او استفاده مي كردم البته اساتيد ديگري هم در آنجا بودند.

من يك سال در اين مدرسه مشغول درس خواندن بودم. پس از حدود 2 ماهي كه من مشغول درس خواندن بودم پدر و مادرم فهميدندكه من كارم رارها كرده ام و سراغ درس رفته ام آنها از خداخواهي شان بود. كم كم درآمد و كشاورزي در روستا بهتر شد و زمينه اي شد تا من  به درسم ادامه دهم.

من طي يك سال جامع المقدمات را خواندم  خوب اين دوران با مطالعه اين كتاب تمام شد و البته در كنار آن كتاب هاي متفرقه ديگري نيز مطالعه كردم كه ضرورت داشت و هر طلبه اي اين كار را مي كرد.

در اينجا بگويم كه  طلبه كنجكاو است و روي همين اصل ما خدمت علما  مثل آقا سيد احمد خوانساري در مسجد حاج سيد عزيز الله وساير علما مي رسيديم . مجالست با آن بزرگان براي ما موثر بود. به هر حال ما كنجكاوي هايي مي كرديم و كتابهايي مي خوانديم كه لازم بود تهيه شود و من هم روي اين مسائل بسيار كنجكاو و حريص به مطالعه و تحقيق بودم. به هر صورت بعد از يك سال به قم رفتم.

 مدرسين ما سعي مي كردند كه ما شاگرد امام زمان(عج) باشيم. مي گفتند هر چه مي خواهيد از خدا بخواهيد سعي كنيد ايمان و تقوا را رعايت كنيد چون در دوران طلبگي حال و هواي خاصي وجود دارد مخصوصاً از نظر تقوايي يك طلبه در ابتداي امر خلوص نيت و روحيه ي خاصي  دارد واقعاً براي خدا حركت كرده و درس مي خواند تا همه چيز او خدايي شود. اين روحيه واقعاً هست حال اگر انسان بتواند نگذارد آن روحيه آلوده بشود بسيار عالي است ولي متاسفانه انسان گاهي آن حالات معنوي را از بين مي برد و اين مطلب باعث خسارتي در افراد مي شود.

ولي اگر طلبه بتواند آن روحيات مخلصانه را در خودش حفظ كند در نوع زندگي طلبگي تأثير بسيار خوبي دارد.

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط سید محمد تقی حسینی ورجانی در چهارشنبه نهم خرداد 1386 ساعت 14:19 | لینک ثابت |